سلام
اینبلاگ متعلق به فردی است که برای نوشتن زحمت میکشد!!!
ضمنا این فرد(یعنی من!)علاقه ی خاصی به مجموعه کتابهای هری پاتر و موضوعات مرتبط با آن دارد
حالا لطف کنید برید پایین!!!
خب کتابی حرف زدن بسه! اگه کسی دلیلی بر زنده بودن دامبلدور یا شخصیت ر.ا.ب ویا اخباری از فیلم ,بازی هری پاتر داره ایمیل کنه تا منم تو وبلاگم بذارم(واقعا زحمت میکشم!!!)
ممنون!
سلام
این وبلاگ متعلق به فردی است که برای نوشتن زحمت میکشد!!!
ضمنا این فرد(یعنی من!)علاقه ی خاصی به مجموعه کتابهای هری پاتر و موضوعات مرتبط با آن دارد
حالا لطف کنید برید پایین!!!
خب کتابی حرف زدن بسه! اگه کسی دلیلی بر زنده بودن دامبلدور یا شخصیت ر.ا.ب ویا اخباری از فیلم ,بازی هری پاتر داره ایمیل کنه تا منم تو وبلاگم بذارم(واقعا زحمت میکشم!!!)
ممنون!
تنگه ی ساواشی
تنگه واشی يادتون نرهundefined


خبر؟!؟!؟!؟!؟!؟!خبر؟!؟!؟!؟!؟!؟!خبر؟!؟!؟!؟!؟!؟!خبر؟!؟!؟!؟!؟!؟!
خبر جديد:
كتاب هري پاترومحفل ققنوس با ترجمه ي ويدااسلاميه رسيد.
متاستفانه من همون روز اول تمومش كردم.
راستي،هنوز جلد دوم وسومش چاپ نشده،فقط جلد يكش چاپ شده.
قابل توجح لولك!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.
اينم خبر جديد
تولدم مبارك!!!
!!!!!Happy BirthDay To Me
۸تيرتولدم مبارك بود.هركي دوست داشت مي اومد..يك خورده ديرشدولي همينم خودش كليه
موادلازم براي كادو:
قيچي- چسب- كاغذكادو- دوچرخه- تفنگ- سي دي ولباس به مقدارلازم!!!!!!!!!
طرزتهيه:
دوچرخه وتفنگ راكادووسي دي راولو مي كنيد!!!!!!!
موادلازم براي كيك:
جعبه همين!!!!!!!
طرزتهيه:
كادوهارادريك دست وكيك را زيربغل همان دست مي زني سپس كيك شما ازكاغذ هم نازك تر مي شود ووقتي كه داخل خانه
مي شوي نازك شدن كيك را تقصير دخت مي اندازي
طرزتهيه تولد:
دو عدد خاله وارد كار مي شوند. و مي گويند:بياييد خانه ي ما . آي حرصت مي گيره . آي حرصت مي گيره . آنقدر كه خفه مي شي .
بعد كه مي ري خونشون از ديدن لباسي كه برات گرفتن اونقدر خوشحال مي شي كه از حرصت خجالت مي كشي.
لازم به ذكر است مواظب باشيد تولد نسوزد!!!!!!!!!!!!
همين طوری
تولدمه بعدن مفسل می نويسم



مريضی
من هنوزبه کلاس تابستانی نميروم پدرم به من قول دوچرخه داده ولی هنوز خبری نيست حوصله ام ازکله ام زدبيرون (رفته مرخصی)ممکنه تا چهارماه ديگه برنگرده حالم بدبيد هی گفتم حالم بدبيدحالم بدشداونم چه حالی
ئوريون گرفتم نزديک بود بزنه به مغزم دکتره يکجوری نيگام ميکرد انگار قرار بود بمیرم. دو هفته کامل٬ نه٬ نصفه نه٬نصفه و يه خورده خوابيدم. (پيدا کنيد پرتقال فروش را!!!) تا دم دستشويی به زور می رفتم. ولی خوش گذشت. يه عالمه چيز خوشمزه هوردم. مثل آبميوه قوطی ای٬ شربت٬ بستنی و....ولی يک سره سوپ جو و سوپ برنج و...می خوردم. حالم به هم خورد. داشتم می مردم. دوباره حالم بـــــــــد بيد! حالا هم شيخ مجتبی (ق ب)کوزه گر گرفته! توی وبلاگ پدر بخونيد که چی به سرش اومده...
موفقيت من در مدرسه
پاچه خاری بالاخره کار من رو درست کرد. پاچه خاری برای معلممون کارم رو رديف کرد. اولا مبصر شدم و کيفولی شدم. دوما معلم شدم و حال کردم. سوما هيچی.
مبصريت=بدبختی. بچه ها ساکت نمی شن. وای که چی ميشه! يکی دعوا می کنه. يکی من رو ميزنه. يکی حرف بد می زنه. يکی ادا در مياره و...
معلم شدن=مردن تدريجی! اول بايد همه رو بيرون کنم. بعد برنامه بريزم. بعد حاليش کنم. بعد...
حالم از هرچی معلميه به هم می خوره. می خواستم معلم بشم ولی پشيمون شدم.
راستی! نمره ی بيستم هميشه سر جاشه!!!
امامزاده داود...
سلام.
جای شما خالی رفته بوديم امامزاده داود. توی ماشين که همه قاط بودن! يکی اون يکی رو ميزد يکی جوک می گفت. خلاصه هرکی يه کاری می کرد. همه تعجب کرده بودن، چون بولك براي اولين بار ساكت بود!
وقتي رسيديم برف بازي كرديم. رضا (يك دوست خوب) همون اول نزديك بود با كله بخوره زمين! ايرباس هم كه اومد منو بگيره خودش خورد زمين!
بعد چاي گرفتيم. لولك يك سيگارت انداخت زير پاي من، من چاييم ريخت رو دستم و از ترس ميخكوب شدم. سايموند هم چايي رو ريخت رو پاش!!!! مثلا آي.تي. يه! از دست لولك همه ريخته بودن به هم. مامانش اونقدر از دستش شاكي بود كه اجازه داد انتقام بگيريم و بزنيمش!!! ما هم يخ انداختيم تو لباسش!
بعد رفتيم زيارت. قبل از ناهار كوه نوردي كرديم. همه كم آورده بودن. سر كوهنوردي فيلم دوربين كارگردان يوسف تموم شد! رفتيم نماز بخونيم. بحث شد نماز شكسته است يا نه. يكي (نمي تونم بگم كي!) ضايع شد. وقتي مي خواستم ناهار بخوريم پوريا (اه اه) با موتورش اومد! قيافش اينجوري بود:
ما دوباره تعجب كرديم. چون پوريا آبروي همه اصفهاني ها رو برد. يه جاروي هردمبيلي هم زد كه فيلمش رو داريم. برگشتنه آقايان شعر ((استخاره)) رو مي خوندن!
بقيه ماجرا هم بعد...
تعطيل....!
اين هفته فقط شنبه و يکشنبه مدرسه بودم. از دوشنبه تا جمعه تعطيل بودم. از دوشنبه تا چهارشنبه حوصله ام سر رفت ولی عوضش ۵ شنبه کيفولی شدم
. از ظهر تا شب خونه ی فاميلا بوديم بعدشم رفتيم رستوران. جای شما خالی.(خالی بستم. جاتون اصلا خالی نبود!
) حال کرديم يا بهتر بگم حال کردم! داشتم می ترکيدم
وقتی رسيديم خونه همه چوب کبريت گذاشتيم لای پلکامون (دوباره خالی بستم) همه خسته بوديم. کاشکی شنبه هم تعطيل بود. نـــــــــــــــــه؟ غلام!
